سفر به میناب، آن هم نزدیک به هفت ماه پس از واقعه دلخراش جنایت آمریکاییها و شهادت ۱۶۸ کودک معصوم و بیگناه، برای من که خبرنگارم، سفر عجیبی است. از یکسو دغدغهای در من جان گرفته تا محل وقوع این جنایت ضد انسانی را ببینم و از سوی دیگر، دست و دلم میلرزد که بر قتلگاه کودکان مظلوم مینابی حاضر بشوم که سهمشان از این دنیا اول محرومیت بود و بعد، شهادت.
بارها عکسهای دلخراش مدرسه میناب را در صفحات خبری زیرورو کردهام، چهره بسیاری از این کودکان تکه تکه شده و سوخته را دیدهام و صورتشان جلو چشمم است. سهتایشان حتی جسدشان هم پیدا نشده، بدن نحیف و کوچکشان با فشار کوبنده موج انفجار و حرارت شدید خاکستر شده؛ ماکان نصیری، امیرعلی جداوی و مسیحا سالاری حالا حتی قبر کوچکی هم ندارند... .
قرار است آخرین وضعیت پرونده پیگیری حقوقی و کیفری این جنایت علیه دولت و ارتش آمریکا توسط سخنگوی قوه قضائیه و دادستان هرمزگان در حضور خانوادههای کودکان مدرسه میناب تشریح و اطلاعرسانی شود تا شاید تسلای بخشی از داغ آنها باشد و من که باید در این رویداد خبرنگار روایتگر باشم.
بخش دیگری از وجودم اما شرمنده و خجالتزده و مدیون است؛ انگار رویش نمیشود به میناب برود و آن مدرسه ویران را ببیند و مادرانی را که هنوز چشمانشان از اشکهای شبانهروزی قرمز است و پسران و دخترانی را که هنوز مبهوت آن روز هستند را روایت کند. من باید پیش از اینها میآمدم و راوی میشدم، اما نشد. حالا قرار است در روز اول مدرسهها، روزی که هر سال نماد شور و شوق و صدای همهمه و جیغ و شادی بچهها در حیاط مدرسه است، زنگ شادی شروع سال تحصیلی اینجا در حیاط مدرسه شجره طیبه میناب هم نواخته شود؛ زنگی که البته هفت ماه پیش با جاندادن آن ۱۶۸ کودک در گوش همه ایرانیان نواخته شد و همه را به میدانهای مقاومت و دفاع از ایران کشاند. حالا زنگ شروع مدرسه، اینجا در میناب، زنگ مقاومت است... .
صبح سهشنبه جلو در ورودی مدرسه شجره طیبه میناب ایستادهام و پا گذاشتن به حیاط مدرسه جرئت میخواهد. اینجا حالا برگی جاوید از تاریخ ایران کهن شده؛ برگی از کتاب دلاوری و سلحشوری ملت ایران.
هر قدم که به ساختمان ویرانشده مدرسه نزدیک میشوم، دلشوره و لرزش قلب پدران و مادران کودکان مینابی در من بیشتر و بیشتر جان میگیرد. باور نمیکنم این اندازه از افول انسانیت را در میان کسانی که دست به چنین جنایت فجیعی زدهاند.
بارها تصویر سقوط موشک آمریکایی و انفجار بارشی آن بر فراز مدرسه میناب را با دور آهسته در سرم و در دلم، مرور کردهام و اثر انفجار را دیدهام و همراه دختران و پسران مینابی سوختهام و تکهتکه شدهام میان ساختمان ویرانشده و میلگردهای فولادی قطور.
پدر محمدطاها جعفری آمده تا خوشامد بگوید به میهمانهایی که به میهمانی کودکان مینابی آمدهاند. پس از چند ماه، هنوز حال عادی ندارد. بغض میکند و بریده بریده توضیح میدهد که چطور تن پسرش را از روی دندانهایش توانسته بشناسد... .
صدای دنگ و دنگ زنگ روز اول مدرسه در حیاط مدرسه شجره میناب میپیچد و چشمهای همه بارانی است. مدرسه ساکت است و خبری از فریاد شادی کودکان مینابی نیست؛ حالا کی میتواند جلو بغضش را بگیرد و سدی بسازد بر سیل اشکها. چارچوبهای فولادی درهم خمیده ورودی کلاسها و نگاه حسرتزده مادران و غمی که جا خوش کرده در چهره پدرها؛ مدرسه میناب، حالا روضه مجسم است و آتش میزند به دل عالم و آدم.
حالا دیگر فقط حضور بر مزار آن ۱۶۸ کودک و معلمان جوانشان سیل اشکها را تسلی میدهد؛ قبرهای غمزده کوچک غریب؛ و خبرنگار بودن اینجا چقدر سخت است.
میناب و مدرسه و ۱۶۸ کودک مظلومش حالا نماد مقاومت و اتحاد و همصدایی مردم ایران در دفاع از میهن است و ما که باید روایت کنیم این مظلومیت و مقاومت را.
۱ مهر ۱۴۰۵ - ۰۵:۴۹
کد مطلب: ۱۱۶۷۰۱۹
سفر به میناب، آن هم نزدیک به هفت ماه پس از واقعه دلخراش جنایت آمریکاییها و شهادت ۱۶۸ کودک معصوم و بیگناه، برای من که خبرنگارم، سفر عجیبی است.
زمان مطالعه: ۳ دقیقه
منبع: روزنامه قدس





نظر شما